خدمات پژواک

بخش عکاسى پژواک

پوشش خبری انتخابات

صفحه ویژۀ معادن

Afghan Peace Process Special Page

خدمات پيام هاى تجارتى پژواک

Daily Newsletter

Language
Sending Time (GMT / Kabul time)

"توان تداوی ام را ندارم و اگر بمیرم، فرزندانم بی سرپرست می شوند"

"توان تداوی ام را ندارم و اگر بمیرم، فرزندانم بی سرپرست می شوند"

May 21, 2019 - 15:42

کابل (پژواک، ۳۱ ثور ۹۸): خانمی در کابل که از پنج سال به این سو به بیماری مزمن مبتلا شده است، می گوید که توان تداوی خودش را ندارد و اگر بمیرد، فرزندانش بی سرپرست می شوند.

فرزانه خانم ۴۰ ساله که مادر دو فرزند دختر و یک پسر می باشد، پس از آن که حدود دو سال قبل شوهر معتادش، خانه را ترک کرده و تا فعلاً لادرک می باشد، خودش سرپرستی خانواده اش را پیش می برد.

موصوف در یک مصاحبه اختصاصی با آژانس خبری پژواک گفت که این بیماری، شرایط زنده گی را برایش سخت تر ساخته است و تنها چشم امیدش فرزندانش می باشد.

به گفته وی، بیماری او را چنان زمین گیر کرده است که امیدی به آینده ندارد.

او علاوه کرد: «دو دخترم نان آور خانه مان هستند، یکی اش ۲۰ سال عمر دارد و دختر دومی ام ۱۳ سال عمر دارد و افزون بر درس مکتب، بعد از وقت به خانه های مردم می رفتند و کالاشویی و صفاکاری می کردند و ماهانه پنج هزار افغانی دریافت می کردند.»

وی با اظهار تاسف گفت که سه ماه کرایه خانه که ماهانه مبلغ ۳۰۰۰ افغانی می باشد را پرداخت نکرده اند، هفت ماه می شود که دختر بزرگش که چهار سال است، یک صنف یازده را می خواند، به تکلیف روانی مبتلا شده و دیگر نمی تواند به کار و تحصیلش ادامه بدهد.

این خانم که پنج سال است به این مرض مدهش مبتلا شده است، گفت که هم اکنون وزن پایش به ۱۵ کیلوگرام رسیده است و این رشد پایش روزافزودن است. 

فرزانه که به مشکل و بالای عصا راه می رود، افزود که دو ماه قبل می توانست راه برود و کارهای خانه را انجام بدهد؛ اما از سه سال به اینسو روز یکبار از خانه بیرون می شود و دیگر کارهایش را دخترانش با اوهمکاری می کنند.

خانم فرزانه از مسئولین صحت عامه و حکومت خواست تا با او کمک کرده، زمینه تداوی او را که ایجاب مصرف هنگفتی را می کند، فراهم سازند.

یک دختر این خانم که خود را سالمه معرفی کرد، گفت که متعلم صنف هشتم مکتب ناهید شهید می باشد، سه روز می شود که مکتب نرفته است، از آنها در مکتب پول رنگ را خواسته اند، مادرش را می گوید که برایش پیسه رنگ را بدهد؛ اما مادرش می گوید که ندارد .

او درحالیکه گريه ميکرد افزود: «در آینده می خواهم داکتر شوم تا مریضی مادر خود را تداوی کنم؛ اما مکتب خواندن هم شرایط دارد، من کتابچه  و قلم ندارم، لباس مکتب ندارم، پول اضافی در مکتب داده نمی توانم، چگونه تحصیل کنم.»

پسر خردسالی که در کنار این خانم نشسته بود، خود را سالم معرفی نموده گفت: «صنف اول مکتب استم، بوتهایم کهنه شده، یک یخن قاق دارم که بالای کالاهایم می پوشم و به مکتب می روم.»

او نیز درحالیکه می گریست گفت که دیروز معلمش از عقب پیراهن یخن قاقش گرفته، او را از صنف بیرون انداخت و گفت که مادرت، اینقدر پیسه ندارد که برای تو یک پیراهن و پطلون درست بخرد و امروز از ترس به مکتب نرفته است.

علامت: 

گزارش های مربوطه:

تبصره کنيد

اعلانات

Advertisement