Pajhwok Services

SMS News Service

Photo Service

Election Coverage

Special Mining Page

Afghan Peace Process Special Page

Addvertise With Pajhwok

Daily Newsletter

Language
Sending Time (GMT / Kabul time)

Suggest a Story

Pajhwok is interested in your story suggestions. Please tell us your thoughts by clicking here.

شینکی کروخیل: خوشحالم که ناجوری من آغاز یک حرکت شد

شینکی کروخیل: خوشحالم که ناجوری من آغاز یک حرکت شد

By
On
Jul 14, 2015 - 14:24

کابل(پژواک/اخبار روز ٢٣ سرطان ٩٤): شینکی کروخیل؛ یکی از زنان برجسته و پیشتاز افغان است که برای دومین دوره از طرف مردم کابل به نمایندگی در ولسى جرگۀ افغانستان انتخاب شده است. ایشان در کابل به دنیا آمده و تحصیلات خود را در رشته های طب و علوم سیاسی در پوهنتون کابل به پایان رسانده است. 

شینکی کروخیل در سال ٢٠٠٥ ميلادى برای نخستین بار به نمایندگی ولسى جرگۀ افغانستان انتخاب شد و تنها نماینده اى بود که در مخالفت با قانون احوال شخصیه اهل تشيع برخاست، که در نتیجه رئیس جمهور وقت(حامدکرزى) مجبور شد که ٥٠ مورد را به نفع زنان تغییر دهد. 

قانون منع خشونت علیه زنان، با تلاش و مبارزۀ خانم کروخیل، به دفتر رئیس جمهور رفت و امضا شد که امروز به حیث فرمان تقنینی نافذ است. خانم کروخیل، پایه گذار بودجۀ جنسیتی در بودجۀ ملی افغانستان است. ایشان برای حضور بیشتر زنان در پست های مهم اجرایی تلاش میکند و از پایه گذاران شبکه زنان نماینده در ولسى جرگه برای تماس نزدیک با زنان فعال در جامعه مدنی است.  

شینکی کروخیل؛ پیش از نمایندگی ولسى جرگه، در جامعه مدنی فعال بوده و یکی از پایه گذاران مرکز تعلیمی زنان افغان در سال ١٩٩١ ميلادى است که هدف آن دفاع از حقوق بشر براى زنان، رفع تبعیض جنسی، مبارزه با خشونت علیه زنان، و ترویج توسعه و دموکراسی از راه تعلیم و توانمندسازی زنان است. 

شینکی کروخیل؛ چهار فرزند دارد که پس از آنکه شوهرش او را به خاطر زن دیگری ترک کرد، برای مدت هفت سال اولادهای خود را به تنهایی بزرگ کرد. دختر وی به تازگی از پوهنتون فارغ شده، دو پسر وی محصل هستند و پسر کوچک ایشان که اکنون ١٥ ساله است، در مکتب شبانه تحصیل می کند.

خانم کروخیل؛ چندی پیش به مريضی سرطان پستان مبتلا شد و به عمق فاجعۀ کمبود امکانات تشخیص و تداوى سرطان در افغانستان پی برد. ایشان اکنون مبارزه با سرطان را نیز در دستور کار خود به عنوان یک وکيل ولسى جرگه قرار داده است.

در اواخر بهار ٢٠١٥ با شینکی کروخیل، درباره تجربه سرطان پستان و احساس مسوولیت سیاسی ایشان در این زمینه از طریق اسکایپ به گفتگو نشستم. گفته های شینکی کروخیل را در این زمینه در زیر می خوانید.

داکتر افغانی گفت پستان هایت هیچ اشکالی ندارد!

در سال ٢٠١٢ ميلادى برای شرکت در کنفرانسی در دهلی بودم و خواستم برای آرامش خاطر خودم، ماموگرام کنم و ببینم سلامت سینه‌هایم در چه وضعیتی است؛ چون در افغانستان وسایلش نیست. داکتر گفت که این رسوبات کلسیم (calcification) است و خوب است که آزمایش سونوگرام انجام شود؛ چون که فکر می کنم یک مشکلی هست. رفتم آزمایش سونوگرام انجام دادم و خانم داکتر به من گفت که سینه‌هایت هیچ تکليفى ندارد.

شش هفت ماه بعد، در همان سال ٢٠١٣ ميلادى، ناگهان احساس کردم که یکباره سینۀ چپ من خیلی بزرگ شده است. تشویش داشتم. از خانم‌های دیگر پرسیدم که چرا سینه چپ من خیلی بزرگ شده؟ و گفتم که تشویش بسیار دارم. در افغانستان مشکل این است که جایی نیست که بروی معاينه کنی. یکی از دوست‌هایم گفت که یک خانم داکتر متخصص مريضی‌های زنان را می‌شناسد که زمانی داکتر خودم بود و طفل سوم خودم را ولادت داده بود. مگر دوستم گفت که بیا نزد آن برویم، او شما را معاينه کند.

نزد این داکتر رفتم که سینه مرا معاینه کند. این داکتر، همانطور که ایستاده بودم، به من گفت سینه بندت را بالا کن و سینه‌ات را بیرون بیاور تا آن را ببينم. 

من در کلینیک بودم و او حتی به من نگفت که بنشین، یا بخواب. همانطور ایستاده گفت که سینه‌بندت را بالا بگیر. در افغانستان از بس که درباره سرطان سینه حرف نمی‌زنیم، حتی یک داکتر متخصص زنان هم نمی‌داند که چگونه سینه را معاینه کند. این داکتر پس از آن معاینه سرپایی به من گفت که من چیزی احساس نکردم. سینه شما کاملا خوب است.
گفتم: چرا بزرگ شده؟
داکتر گفت: برای أطفالت شیر داده یی.
گفتم: طفل کوچک من فعلاً  ١٣ ساله است! چرا حالا سینۀ من بزرگ شده؟
گفت: سینه مادر من هم بزرگ شده؛ نرمال است، نگران نباش!
گفتم: من نگرانم، تشویش دارم، پریشانم. هر بار که لباس می‌پوشم، بدن خودم را در آینه می‌بینم و خیلی متاثر می‌شوم.
گفت: نه، نه. شما تشویش بیجا دارین. هیچ مساله ای نیست.
این را گفت و خلاص. من هم به خودم گفتم که شاید این داکتر راست می‌گوید. فراموش کردم که مشکلی هست؛ اما هربار که لباس خودم را بدل می‌کردم، تشویش داشتم که چرا یک سینه من کلان است.

در افغانستان کلمه "پستان" را بیشتر برای حیوانات به کار می بریم؛ پستان گاو، یا پستان گوسفند. زیاد برای انسان به کار نمی برد. اصلا کلمه عربی ثدیه و سرطان ثدیه می گویند.
خونریزی از نوک پستان:

بالاخره به امریکا آمدم. این سفر به خاطر یک نشست نمایندگان پارلمانی در شهر واشنگتن دی سی بود. من ٣ روز آنجا بودم. بعد رفتم نیویارک دوستم را ببینم.  در خانه دوستم با چند تن از زنان دیگر بودم. من لباس خواب به تن داشتم و سینه بند هم نپوشیده بودم. ناگهان دوستم گفت که از سینه ات خون آمده است .
به دوستم که او هم داکتر است گفتم: این همان سینۀ من است که من شکایت دارم که بزرگ شده. و سینه ام را نشان دادم. فشار داد، خون آمد. یک دستمال برداشت که پر خون شد.
به دوست دیگری در ویرجینیا زنگ زدم که داکتر بود. گفت که این نرمال نیست. حتما مشکلی هست. باید معاینه شوی.
آن روز شنبه بود. من گفتم: چهارشنبه از واشنگتن به افغانستان برمی‌گردم. آنجا ویزۀ هند را می‌گیرم و برای معاینه هند می‌روم. او گفت: بیا اینجا، مهم است که تشخیص  دهیم که چیست.

شینکی کروخیل در بین اشتراک کنندگان در لویه جرگه سال ٢٠١٠ ميلادى که برای صلح اشتراک کردند.

  قبول کردم که سرطان است؛ قبول نکردم که خطرناک است:

روز دوشنبه واشنگتن رفتم، سه شنبه رفتم ماموگرام کردم ، با همان اولین عکس گفت که سرطان است. نه تنها در یک سینه، بلکه در هر دو سینه. سینه اول در مرحله پیشرفته است، ولی سینه دوم در مرحله ابتدایی است. خانمی که ماموگرام گرفت گفت که می خواهی بدانی که چه شده؟
گفتم: نه، باشه بعد حرف می‌زنیم.
فهمیدم که یک مشکلی وجود دارد و حدس می‌زدم که سرطان باشد. خونی که از سینه من آمده بود، شاید دلیل دیگری بود که سرطان دارم. خودم قبول کردم که سرطان دارم. ولی قبول نکردم که خطرناک است. 

بعد همان روز سونوگرام کردم که گفتند به احتمال 99% سرطان است و باید نمونه برداری شود و آزمایش کنیم که ببینیم چه نوع سرطان است. مرا نزد داکتر متخصص سرطان فرستاند که گفت یک سلسله آزمایش‌هایی هست که باید انجام دهی، از نمونه برداری و آزمایش خون گرفته تا اسکن استخوان و MRI که بدانیم در کدام مرحله است. بعد می‌توانیم درباره تداوى تصمیم بگیریم. 

خانمی که نتایج سونوگرام را نوشته می کرد، گفت: ببین، بر اساس این نتایج تو سرطان داری و باید نمونه برداری شود. این سرطان است، ولی 100% با نمونه برداری مشخص می شود. شوکه شدم، ولی صادقانه زیاد احساس نکردم. گویا انکار می کردم. شاید از نظر ذهنی آماده بودم که این خبر بد را بشنوم؛ در شرایطی که دور از خانه بودم و دور از خانواده و پولی کافی هم نداشتم.

یک خانم افغان همراه من بود که دوستم از او خواسته بود مرا به آزمایش ببرد؛ چرا که کسی را نداشتم که با من برود. آن خانم احساس بدی می کرد. وقت چاشت بود. آن خانم گفت اول غذا بخوریم و بعد به کلينیک دوستت میرویم که مرا به آزمایش روان کرده بود.

"تو در زندگی ات برای بقیه خیلی کار کرده ای؛ حالا بقیه برای تو کار می کنند":

بعد از غذاى چاشت، نزد دوست داکتر رفتیم. دوست داکتر پول آزمایش من را نیز پرداخته بود. وقتی به کلينیکش رفتم، از تکلیف سرطان خود وی را آگاه کردم.  برایش گفتم فردا کابل می روم و در ظرف یک هفته به هند برای تداوی میروم.

 

 چونکه اینجا بیمه صحی ندارم. اما وی مانع رفتن من شد تا بداند که تکلیف من در کدام مرحله است و راهى پیدا شود که در امریکا تداوی کنم.

او گفت: نه، نمی گذارم فردا صبح بروی. تو در زندگی ات برای بقیه خیلی کار کرده ای، حالا بقیه برای تو کار می کنند.

این مسوولیت من بود که برای زنان افغانستان کار کنم، ولی نمی توانستم بپذیرم که آنها به من کمک کنند و اصلا باورم نمی شد که آنها در این زمینه کمک کنند.

برایم گفت که شما فردا رفته نمی توانید، برای اینکه باید بفهمم که چه نوع سرطان داری، نوعیت آن را باید بفهمم. دوم اینکه سرطان اگر در هند تداوی نشود، شاید که بتوانیم در امریکا تداوی کنیم. فکر می کنم که او بهانه ای می خواست که مرا آنجا نگهدارد.

 

خودش پریشان بود. وقتی گفت که رفته نمی توانی، ناخودآگاه اشکهایم رفت. گفتم نمی دانم چرا خداوند مرا در زندگی همیشه با چالش های مختلفی روبرو می کند. نمی دانم چرا با من این قسم می کند. تداوی یک هفته، یک ماه نیست؛ شش ماه، یک سال را در بر می گیرد. کجا باشم؟

تمام مسائل در چند دقیقه در مغزم خطور می کرد: اگر بروم چطور می شود؟ اگر نروم چه خواهد شد؟ کجا زندگی کنم؟ کجا تداوی کنم؟ برای یک سال، مشکل بود که آنجا زندگی کنم. اصلاً راجع به سرطان نمی توانستم فکر کنم. اشک هایم ریخت. گریستم و شکایت کردم که خداوندا، چرا با من اینطور می کنی. فراموش کرده بودم که سرطان مسئله اصلی است

بعد از آن، به دوست خودم که آن شب همرایش وعده داشتم که شب را سپرى می کنم و فردا به افغانستان می روم، گفتم که موتر روان کن که به خانه شما بیایم. به خانه اش رفتم و گفتم که تکت مرا بدل کن که سرطان دارم و باید آزمایش هایم را کامل کنم که بدانم چه هست و در کدام مرحله است و چه قسم تداوی می شود و در کجا تداوی می شود؟

این مورد من خیلی شخصی بود؛ چون که آنقدر فکر من مشغول سرطان نبود که مشغول اینکه چطور راهى را پیدا کنم که اینجا بمانم، داکتر چطور انتخاب کنم. راهم را چطور پیدا کنم؛ یعنی تمام فکرم مشغول این بود که کجا و چه قسم تداوی شود؟ چقدر پول کار خواهد داشت؟... گاه فکر می کردم که تداوی می شوم یا نمی شوم.

سرطان خیلی تهاجمی:
وقتی که خبر آمد که سرطان هنوز متاستاژ نداده (گسترش نيافته) و فقط در دو سینه و غدوات لمفاوی است، در شفاخانه ویرجینیا گفتند که باید تداوى را شروع کنی. من می‌خواستم به افغانستان برگردم؛ چون که بیمه نداشتم، مسکن نداشتم؛ اما هر دو داکتر گفتند که ما اجازه نمی‌دهیم که بروی؛ اما بايد خودت تصمیم بگيرى. حتی یک هفته هم مهم است. نوع سرطان خیلی تهاجمی است و پیشرفته است و ممکن است که یک هفته تاخیر به قیمت جانت تمام شود. بهتر است که بمانی و تصمیم بگیری که چه می‌خواهی، شیمی‌درمانی(تداوى با ليزر) یا جراحی؟

من تصمیم گرفتم که آنجا بمانم و داکترم تصمیم بگیرد که بهترین تداوى چیست. هر دو داکتر روی شیمی‌درمانی(تداوى کيمياوى) موافقت کردند که جلوی پیشرفت سرطان را بگیرد. من نزد متخصص سرطان یک دوره شش ماهۀ تداوى کيمياوى را آغاز کردم.

شفاخانه ها سر پول چانه می زدند:

هنوز اول مشکل شفاخانه بود که باید یکی از دو تا شفاخانه را برای تداوی انتخاب می کردم. یک شفاخانه مبلغ 65000 دالر را پیشکی می خواست. گفتند که تداوی تو حدود 300 هزار دالر می شود، بدون هزینۀ داکتر و نرس ها. لیکن برای شروع باید 65هزار دالر بگذاری، عجله کن که مرحله آخر سرطان است و نباید وقت تلف کنی. 

شفاخانه دوم گفت که برای هر بخش تداوی، اول باید پولش را بپردازم و بعد تداوی شوم. داکتر برای من نوشته کرد که ١٦ تداوى کيمياوى می خواهی. در مرحله اول ٤ تا تداوى کيمياوى اصلی است، و مرحله بعدی ١٢ تا.  گفت به هر بخش که بروم، همان مقدار پول را باید بدهم. یعنی باید پول ٤ مرحله اصلی را می دادم که تداوى راشروع کنند. وقتی که داخله گرفتند و دوسيه گذاشتند، گفتند که پول ٤ مرحله را بدهى؛ هر مرحله که شروع می شود، باید پولش را بدهی.

بعداً که شیمی درمانی را شروع کردم، یکی از داکترها با شفاخانه حرف زد و از مشکلات مالی من با شفاخانه گفت و گفتند که درست است، انجام می دهیم و بعداً بايد پولش را بدهى.

حدود دو هفته گذشت و برنامه تداوی آماده شد و باید می دیدیم که کدام شفاخانه مصرف کمتری دارد. آن سخت ترین مرحله بود؛ چونکه درباره روزهای خطرناکی که طی می شد نبود، بلکه برسر پول چانه می زدند.

مسئله تروریزم هم بود!
نگرانی اصلی من این بود که بیمۀ تداوى نداشتم. من آنجا مسافر بودم. کار نداشتم، تابعيت نداشتم، و دولت به من بیمه نمی‌داد. همه می‌گفتند که متاسفیم که نمی‌توانیم به شما کمک کنیم. اگر شما تبعۀ امریکا بودی، می توانستیم به شما کمک خیریه بکنیم؛ ولی چون امریکایی نیستی، نمی توانیم!

روزی که من آزمایش MRI داشتم، صبح ساعت ٦ به کلینیک رفتم؛ اما گفتند که اگر پول کامل ندهی، MRI  نمی‌گیریم. ساعت ٦ صبح به دوستم که داکتر است، زنگ زدم و گفتم چون پول ندارم، MRI نمی‌گیرند. او با آنها حرف زد و ضمانت کرد که مخارج آزمایش را بدهد و آنها آزمایش را شروع کردند.

مشکل دیگر، فرستادن پول از افغانستان بود. دوستانم برای مخارج تداوى من، برنامه های جمع آوری کمک مالی ترتیب دادند. همه پول جمع می‌کردند که زندگی مرا نجات دهند. بعد یکی از خانم ها که یک سازمان غیردولتی دارد و دفترش در نیویارک است، در قسمت انتقال پول بامن کمک کرد.

مساله تروریزم هم بود و اول نتوانستم در امریکا حساب بانکی باز کنم؛ چون می‌پرسیدند که این پول از کجا می‌آید و به یک زن افغان در امریکا می‌رسد. یک دوست امریکایی ام حساب بانکی به نام خود باز کرد تا پول برایم برسد.

وقتی که رئیس جمهور وقت افغانستان( حامد کرزى) خبر شد، برای من مقداری پول روان کردند که چیزی نبود؛ اما زنان و مردان بامن کمک کردند و کمک های مردمی چند برابر آن جمع آوری کردند.

هیچ کس درباره سرطان گپ نمی زند، سرطان مساوی مرگ است!
افغانستان از نظر تامین خدمات طبى زیاد کارآمد نیست و سرطان مورد توجه قرار نمی گیرد. مشکلی که زیادتر احساس می کنم، همان کمی معلومات راجع به سرطان بود؛ چون هیچگاه رسانه های افغانستان راجع به سرطان گپ نزده بودند، داکتر در افغانستان راجع به سرطان گپ نزده بود، خانواده ها درباره اش گپ نمی زدند. 

در افغانستان کسی که سرطان می گیرد، حتی با خانواده نزدیک خود شریک نمی سازد.  سرطان مساوی مرگ است! این یک ذهنیت است درافغانستان که اگر در مرحله اول هم باشد و کاملا تداوی هم شود؛ اما فامیل به مریض نمی گویند. از اینکه آگاهی و معلومات ندارند، فکر می کنند که می میرد.

وقتی مریض شدم، تا آن وقت معلومات کافی در باره سرطان نداشتم. خانمی که من باوى زندگی می کردم، معلومات کافی راجع به سرطان نداشت که بگوید تشویش نداشته باش، خوب می شوی. بیشترین مشکل کمبود معلومات بود.

سخت ترین دوره:

تداوى کيمياوى، سخت‌ترین دوره بود. همه احساس و انرژی‌ام را از دست دادم. خیلی عوارض جانبی داشت و تکليف جدى معده برايم ايجاد کرد. پس از آن، یک ماه طول کشید که حالم بهتر شود و سیستم معافیتی بدنم به سرجایش برگردد. 

بعد سینه‌هایم را جراحی کردم و هر دو را همراه با غدوات لمفاوی آلوده به سرطان درآوردند. آن هم مهم بود که بخشی از بدنم را از من جدا کردند. 

بعد نوبت پرتودرمانی(تداوى با ليزر) بود که بدنم را سوزاندند و خیلی درد داشت و مشکل بود.

مريضی مرا به چالش می کشد؛ من باید مريضى را به چالش بکشم:
فردایی که عملیات می شدم و سینه هایم را که خیلی دوست شان داشتم می بریدند، هیچ نمی خواستم قبول کنم که سینه هایم را از دست می دهم. آن شب آرام خوابیدم. و هیچ برایش غصه نکردم. با خود گفتم که مريضی مرا به چالش می کشد؛ من باید آن را به چالش بکشم.

دوستان که آمدند، گفتم که سینه های جدید دارم. خواستم خود را قوی بسازم با این گپ.

من باید زیاد در امریکا می بودم که تداوى خلاص شود و به جای سینه، چیزی بگذارند و بازسازی کنند. با داکتر صحبت کردم، گفت می شود همان روز جراحی را انجام دهیم. همان موقعی که جراحی می کردم؛ چون پول بسیار نداشتم، یک بازسازی مختصر انجام شد.

خانم ها باید بدانند...
خانم ها باید بدانند و بخوانند و متوجه این باشند که چطور مبارزه کنند و گرنه سرطان شما را از پا در می‌آورد. حتی من ناخن هایم سیاه شد. ناخن های پاهایم کاملا سیاه شد. خیلی بدرنگ. همیشه رنگ ميکردم. نمی خواستم که ناخنم سیاه باشد و دیگران ببینند و بدشان بیاید. به آرایشگاه نمی رفتم؛ چون از نظر طبى نباید می رفتم؛ اما خودم ناخن های دست و پاهایم را رنگ می کردم. برای خودم کلاه مویدار خریدم و استفاده می کردم.

وقتی که سرطان بدن ما را به چالش می کشد، ما باید به آن تسلیم نشویم و نبايد فکر کنیم که ما را از بین می برد.  باید فکر کنیم که ما آن را چطوری از بین ببریم. انکارش کنیم، تداوی کنیم و با آن بجنگیم. اگر ما همیشه گریان کنیم که موهایم را از دست دادم، ابروهایم را از دست دادم، سینه هایم را از دست دادم، جور نمی شویم

وقتی که تداوى شروع کرد، گفتند که موهایم را بتراشم  و رفتم از بيخ تراشیدم. زن ها خصوصا موهای خود را خیلی دوست دارند. من هم موهای خود را خیلی دوست داشتم؛ اما گفتم که سلامت من خیلی مهم تر است و نباید روان خودم را خراب کنم که موهایم را از دست می دهم

انکار می کردم و سر خودم را بند می کردم:

اولادهایم وقتی خبر شده بودند، خیلی متاثر شده حتی گریه کرده بودند؛ مگر بعداً با رفتن به سایت های طبى امیدوار شده بودند که قابل تداوی است و من هم همراۀ شان خیلی نورمال برخورد داشتم.

اما چیزی که مرا کمک کرد، من زیاد روى سرطان تمرکز نکردم و به آن اهميت ندادم، بلکه سر مسائل دیگر مصروف بودم. نمی خواستم بفهمم سرطان چه می شود. اینکه برنامه تداوی را بفهمم، چطور به دوستان و فامیل بگویم. مصروف اینها بودم. گریان نکردم. یک شب بیدارخوابی نکردم. فقط به این فکر کردم که چطور کنترول کنم. نمی خواستم راجع به آن فکر کنم، انکارش می کردم. 

چیز دومی که من بیش از پیش وارخطا بودم یا نگران نبودم، همین خود تکلیف یا درد یا عوارض تداوی بود. قبلا نمی فهمیدم، نمی دانستم چقدر دردناک است. وقتی شما نمی‌دانی که تداوى کيمياوى چقدر انسان را تکلیف می کند، پرتودرمانی(اشعه ليزر) پوست انسان را چطور می سوزاند، به آن فکر نمی‌کنی. اما وقتی که تداوى کيمياوى شروع شد، خیلی بد بود. بسیار مرا آزار داد و عوارض جانبی‌ اش خیلی زیاد بود. گاهی نمی توانستم حرف بزنم. انرژی ام کاملا خلاص بود. وقتی که وضعم بیش از حد خراب می شد، فقط استراحت می کردم.

اما چیز خوب این بود که  خودم را مصروف می کردم. غذا خورده نمی توانستم، استفراغ می کردم؛ اما تلویزیون افغانستان را نگاه می کردم. زمان انتخابات بود. خودم را مصرف می ساختم و به درد و استفراغ فکر نمی کردم و با دوستان حرف می زدم. دوستان تيليفون می کردند، فامیلم از افغانستان تيليفون می کردند. دوستان به دیدنم می آمدند. فقط تلویزیون می دیدم. 

سر برنامه تداوی خود با دوستان ملاقات می کردم، بیرون می رفتم، در خانه تلویزیون می دیدم و تيليفون را جواب می گفتم. حتی خانه را پاک می کردم، دستشویی را پاک می کردم، ظرف می شستم. می خواستم منظم باشم، فعالیت فیزیکی داشته باشم. حتی برای خریدن شیر و نان از خانه بیرون می آمدم و آهسته راه می رفتم. قبول نمی کردم که مريض هستم، انرژی خیلی کمی دارم و سعی می کردم که مثل یک انسان معمولی رفتار کنم. فکر می کنم که خودم، خود را بسیار کمک کردم و هیچ قبول نمی کردم که مريضم و با مريضی خود جنگ داشتم. 

بسیار دقیق بودم:
خیلی منظم بودم و به موقعى که وعدۀ ملاقات با داکتر داشتم، همان روز حاضر می شدم. در ویرجینیا از شانس من، همان روز برف می بارید. وقتی که من شفاخانه رفتم که تداوى کيمياوى انجام دهم گفت: چطور آمدی، بسیار برف است! تيليفون مي کردى و فردا می آمدی! 
گفتم: نه، می خواستم سر روز و ساعت بیایم و تداوى خود را انجام دهم. 

بسیار دقیق بودم. نرس مرا خیلی دوست داشت. می گفت که مريضانى که تداوى کيمياوى آزارشان می دهد، نمی آیند و باید تيليفون کنیم که بیا و تداوى ات را انجام بده.  خودم را مصروف می کردم و نرس و داکتر از من خوش شان می آمد. به خود می گفتم که من جور می شوم و برای مادرم و دوستانى که از افغانستان تيليفون می کردند، به آنها روحیه می دادم: شما تشویش نکنید که من جور می شوم.  به جایی که دیگران بگویند جور می شوی، من به دیگران اطمینان می دادم که جور می شوم.

بعد از آن پرتودرمانی بدنم را سوخت. بسیار سوختم و تحمل آن خیلی مشکل بود. داکتر گفت که یک هفته می توانی استراحت کنی و پرتودرمانی نکنى؛ چون بدنت خیلی سوخته است. گفتم نه! من می توانم جور شوم. هیچ استراحت نمی خواهم. حتی یک هفته قبل از آن که تداوی قرار بود کامل شود، آن را کامل کردم. 

من هنوز هم تابليت می خورم. برای پنج سال باید تابليت بخورم.

از هیچکس پنهان نکردم!
دیگر کارى که کردم، اينکه مريض ام را از هیچکسی پنهان نکردم، بویژه از دیگر افراد سیاسی. یکی صحت خودم بود به دوستانم اطمینان می دادم. گروهی از مردم بودند که مخالف سیاسی بودند. به آنها اطمینان می دادم که من برمی گردم و جور می شوم

مخالفان سیاسی من گفته بودند که او زنده نمی ماند و می میرد. در آن زمان به خاطر تداوى کيمياوى خیلی مريض بودم. براى شان تيليفون کردم و اطمینان دادم که نمی میرم!

دشواری های زن بودن :
تداوی من، با حساب همان یک ماه معاینه، یک سال طول کشید. این یک سال به یاد من آورد که زن بودن چیست: سینه‌ها و رحم که اعضای تولیدمثل بدن زن هستند، سرطان‌های اضافى به همراه می‌آورند. حتی مردها هم سرطان سینه می‌گیرند. یعنی داشتن این اعضا باعث دشواری‌های بیشتری برای زنان است که باید بیشتر مراقب باشند. ما زن‌ها بیشتر باید درباره بدن‌مان بدانیم و دشواری هایی داریم که بیشتر باید مواظب باشیم

بدبختانه حتی داکترهای ما هنوز نمی‌دانند. داکترهای هندوستان نفهمیدند که من سرطان دارم؛ در حالیکه مريضی من در آن زمان در مراحل اول بود و می‌توانستند به راحتی مرا تداوى کنند.  داکترهای افغانستان راجع به سرطان سینه هیچ نمی‌دانند. یک سینۀ من دو برابر دیگری بود و داکتر به من می‌گفت که مربوط به شیر دادن است!

احساس مسوولیت بیشتر در برابر زنان افغان:
این تجربه دردناک، باعث شد که به زنان افغان فکر کنم. بسیاری از خانواده‌های افغان، واقعاً سنتی هستند و حاضر نمی‌شوند که زن یا دختر را به خارج از کشور ببرند که جانش را نجات دهند. در افغانستان بدبختانه نمی‌توانند سرطان را در مراحل اولیه تشخیص دهند که مريض را نجات دهند. بلکه تشخیص در مراحل پیشرفته است که مريض، خودش هم می‌داند که نمی‌تواند نجات پیدا کند.

ما وسایل تشخیص مريضی را نداریم، ماموگرام و اسکن استخوان و پاتولوژی نداریم. ما در دو شفاخانه خصوصی ماموگرام داریم که مطمئن نیستم که چقدر درست انجام می‌شود و آیا میزان اشعه هايی که به بدن می‌رسد، فایده‌اش برای تشخیص مريضی بیشتر است، یا ضررش برای ایجاد سرطان. کیفیت تداوى در افغانستان یک معضل بزرگ است، بویژه در بخش خصوصی.

این تجربه مريضی، باعث شد که به زنان افغانستان بیشتر فکر کنم و خودم را در مورد سلامتی آنها بیشتر مسوول بدانم و بیشتر تلاش کنم که به آنها خدمت کنم

از سرطان و تداوی به همه گفتم:
چیزی که در برگشت به افغانستان انجام دادم، از جریان تداوی خود به همه گفتم، این که سرطان دارم  و پنهان نکردم. در رادیو و مجله و تلویزیون، هیچ کس درباره سرطان صحبت نمی‌کردند و من قربانی این ناآگاهی عمومی درباره سرطان سینه شدم. خودم نگران بودم؛ اما خودم را بازی می‌دادم. به همان خاطر که نماینده ولسى جرگه بودم و قدرت سیاسی داشتم، گفتم که سرطان دارم. می‌خواستم مردم درباره سرطان بدانند؛ اینکه قابل تداوى است و باید مسوولانه فکر کنیم و ببینیم که چگونه می‌توانیم به مريضان سرطان کمک کنیم.

وقتی که برگشتم افغانستان، به همه گفتم که من مريضى سرطان داشتم، جور شدم و از سرطان نجات یافتم. خداوند به من زندگی دوباره داد. حتی در ولسى جرگه همان روزی که من آمدم، اعلام کردند که خانمی که مريض سرطان بود، شفا یافته و برگشته است. سعی کردم همه بدانند که مردم می‌توانند از سرطان نجات پیدا کنند

بگذارید مردم نگران شوند!
درباره مسائل طبى بین مردم آگاهی داده نشده؛ چون صحبت نکرده‌ایم راجع به سرطان، مثل اينکه هيچ وجود ندارد. از آن طرف، شفاخانۀ سرطان هم نداریم که به چشم بخورد.  سرطان گويا فراموش شده بود در افغانستان.

افغانستان یک فرهنگى دارد که مردم پنهان می کنند. حتی به مريض نمی گویند که سرطانی شده ای و حتی داکتر به مريض نمی گوید؛ معمول نیست. وقتی که برگشتم، شاید اولین کسی بودم که به همه گفتم که سرطان داشته ام. برخی دوستانم بسیاری خصوصی آمدند و گفتند که سرطان دارم. خانمی گفت که سرطان داشته‌ام؛ اما خوشم نمی آید دیگران بدانند؛ چون که مردم از سرطان خیلی می ترسند. راجع به آن صحبت نمی کنند؛ سرطان یعنی مرگ!

اولین قدم، آگاهی دادن درباره سرطان است. تا وقتی که مردم ندانند سرطان وجود دارد، هیچ نگرانی درباره‌اش ندارند! بگذارید که مردم نگران شوند تا راه حل پیدا کنند. اگر مردم ندانند که خطری وجود دارد، راه حل برایش پیدا نمی‌کنند؛ اما وقتی که بدانند خطری هست که جان آنها را تهدید می‌کند، بعد راهی برای مبارزه با آن پیدا می‌کنند.

کارزار "بیایید علیه سرطان مبارزه کنیم":
یک کارزار ٤٠٠-٥٠٠ نفره برای آگاهی دهى درباره سرطان به راه انداختم. سازمان صحت جهانی، وزارت صحت، جامعه مدنی و چند تا سازمان دولتی و غیردولتی را هماهنگ کردم برای آگاهی دادن درباره سرطان سینه. ماه اکتوبر؛ ماه آگاهی دادن درباره سرطان سینه است. و سرطان سینۀ من در ماه اکتبر بود که تشخیص داده شد. 

با زنان صاحب نفوذ سیاسی، بانوی اول کشور، سه خانم وزیر که وزارت صحت، امور زنان و کار و امور اجتماعی را به عهده دارند و افراد صاحب نفوذ در بخش خصوصی و جامعه مدنی تماس گرفتم و از آنها دعوت کردم که وارد کارزار شوند. یک گروه تشکیل دادیم به نام "بیایید علیه سرطان مبارزه کنیم" که شامل این افراد است: رولا غنی (بانوی اول کشور)، سیماسمر (رئیس کمیسیون مستقل حقوق بشر)، فاطمه گیلانی (رئیس سره میاشت)، نسرین اوریاخیل (وزیر کار و امور اجتماعی)، داکتر عالمه عالمه که مشاور وزیر است و خودش هم سرطان سینه را گذرانده است، خود من که عضو مجلس نمایندگان هستم، فرخنده نادری (عضو ولسى جرگه)، گلالی صافی (عضو ولسى جرگه)، ثریا دلیل (وزیر اسبق صحت)، صالح محمد سلجوقی (عضو ولسى جرگه)، احسان الله بیات (شخصیت برجسته از بخش خصوصی) و فرهاد دریا (آوازخوان مشهور افغانستان.)

این گروه به وزیر صحت گفتند که باید درباره سرطان حرف بزنید که به زبان ها بیفتد. مردم درباره اش فکر کنند. باید صحبت عمومی درباره اش آغاز شود. به این ترتیب ما کار را آغاز کردیم و امسال برای بار اول در ٤ فبرورى که روز جهانی سرطان است، این گروه "بیایید با سرطان مبارزه کنیم"، در یکی از تالارها برنامه و جلسه سخنرانى داشت و خبرش در تلویزیون بود؛ من در امریکا برای معاینه بودم و پیامی فرستادم. 

همۀ ما تعهد داریم که درباره سرطان سینه بحث و صحبت کنیم. ما از همه دعوت کردیم که درباره سرطان سینه صحبت کنند. بروشوری را برای معاینه سینۀ خویش چاپ کرده‌ایم و برنامه هایی در رسانه‌ها داشته‌ایم. پس از آن، دنبال راهی برای مبارزۀ جدی با سرطان می‌گشتیم.

تاسیس مرکز سرطان در کابل:
حالا کوشش می‌کنیم که منابع مالی لازم را پیدا کنیم که بتوانیم مردم را درباره سرطان آگاه کنیم و بخش های مختلف جامعه را در این مسئله فعال سازیم. اکنون بالاخره وزارت صحت، مسوولیت عمده را برای تاسیس یک مرکز سرطان در افغانستان به عهده گرفته است. در نهايت، ما یک جلسه با وزیر صحت داشتیم در دفتر بانوی اول کشور که ایشان قول دادند که یک کمیته تعیین کنند که روی این مسئله کار کند. فعلاً ما می‌خواهیم بدانیم که چه باید کرد؟ که چگونه می‌توانيم یک مرکز سرطان تاسیس کنیم و از نظر داکترهای متخصص چه ضرورت داریم؟ ما حتی وسایل تجزيه و تشخيص سرطان نداریم. هنوز خیلی کار داریم که انجام دهیم.

نیاز جدى به کمک های مردمی برای مرکز اتمی پرتودرمانی:
مساله‌ای که می‌خواهم با شما شریک کنم این است که حتی آژانس بین‌المللی انرژی هسته‌ای متعهد شده است که ٢٤ میلیون دالر در افغانستان سرمایه گذاری کند تا ما یک مرکز پرتودرمانی در افغانستان داشته باشیم. ما در قدیم یک مرکز پرتودرمانی در افغانستان داشتیم که بر اثر جنگ کاملاً نابود شده است و آنها می‌خواهند که آن مرکز را از نو دوباره بسازند؛ چون که پرتودرمانی با مواد رادیواکتیو انجام می‌شود، که در انرژی هسته‌ای هم مورد استفاده قرار می‌گیرد. آنها می‌گویند افغانستان ٣ میلیون دالر بدهد تا آنها ٢٤میلیون دالر بدهند. این طرح هفت - هشت سال است که مطرح شده و روی میز بوده، ولی هیچکس به فکر آن نیفتاده و کار را جدی نگرفته است

آن وقتی که پول داشتیم، تعهد نداشتیم؛ حالا که تعهد داریم، پول نداریم!

حالا باید با کمک های مالی مردم، مبلغ ٣ میلیون دالر جمع آوری کنیم که آن ٢٤ میلیون دالر را از آژانس بین المللی انرژی هسته‌ای بگیریم. و امسال سال آخری است که فرصت داریم که این پول را جمع کنیم. اگر این پول را امسال جمع نکنیم، آنها ٢٤ میلیون دالر را صرف پروژه‌های دیگر می‌کنند.

این یک مثال است که چقدر برای یک مرکز پرتودرمانی، ما بی‌توجهی کرده‌ایم. چون بی‌توجهی کرده‌ایم که مساله سرطان است و یک بخشی از تداوى سرطان، پرتودرمانی است. حالا کوشش می‌کنیم که ٣ میلیون دالر را با کمک‌های مردم جمع کنیم.  حالا که پول در افغانستان نیست، این خیلی دشوار است که ٣ میلیون دالر جمع کنیم تا ٢٤ میلیون دالر بگیریم.

این آغاز یک مبارزه است که چطوری با هم کار کنیم و بیشتر تلاش کنیم که آگاهی عمومی را درباره سرطان بالا ببریم، مرکز سرطان بسازیم، دکترهای متخصص داشته باشیم، و سرطان را تداوى کنیم.

خوشحالم که ناجوری من آغاز یک حرکت شد:
ما باید اولین کسانی باشیم که اولین قدم‌ها را برمی‌داریم. و من خوشحال هستم که ناجوری و مريضی من، با وجودی که  خیلی درد کشیدم، آغاز یک حرکت برای آگاهی و مبارزه علیه سرطان شد و من هیچ افسوسی به حال خودم نمی‌کنم که چقدر درد و تکلیف دیدم؛ برای اینکه اگر من مريض نمی‌شدم، این حرکتی که آغاز شده برای معلومات و تشخیص و تداوی سرطان، شاید که چند سال دیگر هم سر نمی‌گرفت.

امیدوارم که در زندگی و حیات خود، شاهد ایجاد یک مرکز برای تشخیص و تداوی سرطان در افغانستان باشم. انشاءالله.

 

 

Related Article


Download “Pajhwok” mobile App, on your smartphone to read and access latest news, features, interviews, videos and photos about Afghanistan.

   

Advertisement

Advertisement

Twitter Update